شب سیاه غصه را هوای تو سحر کند

راستش را بخواهی خیلی وقت است که از دوازده شب به بعد را در بیداری حس نکرده‌ام. خوب میدانی که نمیتوانم به دروغ بگویم که به انتظارت شب‌ها را تا صبح نخوابیده‌ام. ولی می‌توانم بگویم  روزها را با چشم‌های بیدارتری به دنبال تو گشته‌ام. می‌توانم بگویم گریه شبانه را با جست و جوی روزانه معاوضه کردم. 

راستِ راستش را بخواهی، من خسته‌ام از فریب و ناله‌ی نرسیدن به تو؛ وقتی تمام ذات تو، خود رسیدن است.

زندگی ذاتش مثل گودزیلاست؛ عجیب، غیرقابل پیش بینی، گاهی وحشتناک، گاهی جالب، گاهی آرام.
چطور می شود گودزیلا ها را رام کرد؟ و چطور می شود افسار گودزیلا را به دست گرفت؟
این همان چیزیست که آدم ها را به حرکت وا می دارد...

:)
پیام های کوتاه
Designed By Erfan Customized by a Friend