خلأ ( یا شاید هم مرگ تدریجی)

می‌گریزد. هجوم می‌برند به سمتش و او می‌گریزد. در حین فرار عینک و ساعت مچی‌اش روی زمین می‌افتند. ولی او نه وقت ایستادن دارد و نه جرئتش را.

می‌گریزد. می‌دود و انگار پاهایش دیگر از رمق افتاده‌اند. آن‌ها پشت سرش با تمام عقبه، دنبالش می‌کنند. انگار که او دو گزینه بیشتر ندارد: مرگ یا فرار.

راستی بن‌بستی وجود ندارد؟ نامحدود و بی‌نهایت در ریاضی شاید، ولی در زندگی جاری جایگاهی ندارند. و این یعنی بن‌بستی در کمینش نشسته. نشسته که او را دست و پا بسته تحویل مرگ دهد. بی‌زمانی وجود خواهد داشت؟ امیدوار بود که داشته باشد.

دیگر نمی‌تواند. در‌ بین انبوهی از آنها، اسیر شده. حلقه تنگ‌تر می‌شود. دستش را به زانویش می‌گیرد. زمین نخورده است هنوز. هنوز انگار که جانی باشد، عقلی، عمری، زمانی...

زمان؟ او چقدر از زمان را دویده بود؟ چقدرش را فرار کرده بود؟ آیا هنوز زمانی بود؟ 

نداشت؛ نه عینک که دور‌ و برش را ببیند، نه ساعت که زمان را. می‌افتد. دیگر توان ایستادن ندارد. زمین سرد و سنگ است. چنان‌که انگار زمین هم توان میزبانی از او را ندارد.

آنجا کجا بود؟ آنقدر فرار را ترجیح داده بود که انگار به سرزمین دیگری رسیده‌بود. جایی که آنها می‌خواستند. او رها شده‌بود. رها که نه، چاله را حالا چاه کرده بود. نگاهی به دستش... ولی ساعتش نبود. و حلقه‌ی محاصره مدام تنگ‌تر می‌شد.

قبول دارید که زندگی فیلم هندی نیست؟ او ساعتش را در جایی دورتر، جا گذاشته و حالا کسی، در واقع هیچ کس نمی‌تواند آن را به او برگرداند. فیلم هندی که نیست. زندگی در حقیقت یک جاهایی حسابی تلخ ‌میشود.

حلقه محاصره آنقدر که او نفس بکشد هم جا نداشت. آنها کار خودشان را کرده بودند. شاید در یک نبرد، حریف‌شناسی حرف اول را بزند. آنها او را خوب شناختند ولی او...

تیک‌تاک، تیک‌تاک، تیک‌تاک...

زمانش به پایان رسید و او بازنده‌ی این بازی شد!


-------------------

* می‌خواستم تا زمانی پیش‌نویس بماند که ایده‌اش را و بعضی جاها که آدم را دچار کج‌فهمی می‌کند، جمغ و جور کنم. اما نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم دکمه‌ی انتشار را بزنم. به هرحال بعید نیست یک روز برگردم و سر و سامانش دهم:)

** واقعا صبر یعنی چه؟ فکر می‌کردم می‌دانم. ولی حالا می‌دانم کع نمی‌دانم. صبر را تعریف کنید. با ذکر مثال و رسم شکل لطفا:)

*** مسابقه‌ی پانتومیم یا همان ادابازی خندوانه چقدر حال‌خوب‌کن است(:

**** پیرو متن: و عمر شیشه‌ی عطری‌ست پس نمی‌ماند/ پرنده تا به ابد در قفس نمی‌ماند...[فاضل نظری]


+ در آغوش حق:)

اینم که زیاد:|
بازم حسش نبود
:|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی ذاتش مثل گودزیلاست؛ عجیب، غیرقابل پیش بینی، گاهی وحشتناک، گاهی جالب، گاهی آرام.
چطور می شود گودزیلا ها را رام کرد؟ و چطور می شود افسار گودزیلا را به دست گرفت؟
این همان چیزیست که آدم ها را به حرکت وا می دارد...

:)
پیام های کوتاه
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Customized by a Friend