شفافسازی رویاها

روزهای شلوغی رو میگذرونم. از اون شلوغی ها که خودت ذره ذره جمعشون میکنی بعدش میشینی به وضعیتت نگاه میکنی و میگی دکمه غلط کردمش کجاست دی: نه اینکه دوسش نداشته باشم؛ نه. راستشو بخواین راضیم. چون اصولا آدمی ام که تا دورم شلوغ نباشه از وقتم استفاده نمیکنم. راضیم و شلوغ و این خلی بهتره از هر حالت دیگه ای.

چند روز پیش وسط خواب و بیداری داشتم به این جمله فکر میکردم که تازه از یه نفر شنیده بودمش "دارم رویاهامو زندگی میکنم". بعدش رفتم تو خلسه رویاهام. از خودم پرسیدم راستی رویاهات چیا بودن؟ تو چه شرایطی میتونی به همه اعلام کنی که داری رویاهاتو زندگی میکنی؟ و رفتم عقب... عقب و عقبتر. رفتم تا حوالی 15-16 سالگی. اون موقع ها تازه داشتم بزرگ میشدم انگاری. قبل اونو راستش زیاد یادم نمونده که چه رویاهایی داشتم. اما تا اون موقع که برگشتم، هرچی به رویاهام نگاه کردم و بالاو پایینشون کردم، پای ثابت همه شون یه چیز بود: تو رویاهام دختری بودم که مهمترین ویژگیش تلاشه. دختر رویاهام زندگی پرتلاشی داشت (و داره). با گذر این سالها شکل رویاها عوض شده بود اما ماهیت تلاش توی همشون ثابت مونده بود.

حالا دقیقتر میدونم. اگه بهم بگن رویات چیه نمیگم فلان کار، فلان شغل، فلان سطح مالی و اعتقادی و عاطفی و فرهنگی و اجتماعی و تحصیلی و فلان... الان اگه ازم بپرسن رویات چیه؟ میگم تلاش. و بذارید بگم که اگه قبلا تلاش رو یه مفهوم مثبت میدونستم، الان به نظرم این مفهوم، از جادویی ترین هاست. اونقدر قشنگه که وقتی بهش فکر میکنم یه گرد طلایی تو قلبم پاشیده میشه. سلولام لبخند میزنن و روحم جلا میگیره.

خیلی وقته که فهمیدم هدف مسیره و نه مقصد. البته که از فهمیدنش تا درونی شدنش خیلی طول کشید. و حالا وقتی رویای تلاش رو کنار این هدف قرار میدم، احساس میکنم که یک تکه ی دیگه ای از پازل رو پیدا کردم؛ یه تیکه بزرگ و قابل توجه و راهگشا. حالا میتونم برای همه جار بزنم و بگم که "درسته من الان رویاهامو زندگی نمیکنم، ولی میدونم رویاهام چیان. میدونم از جون جوونیم چی میخوام. میدونم حرکت چیه، هدف چیه، رویا چیه، زندگی تا کجاش زندگیه. و مطمئنم یه روزی همه پازل رو میچینم کنار هم. نگاهش میکنم. لبخند میزنم و به همه میگم بالاخره دارم رویاهامو زندگی میکنم"

 

+ یه چیزی تو این مایه ها که رویای آدم این باشه که در مسیر رویاهاش قدم برداره. هوم؟ چه شیرین (:

++ اخیرا یه جوری شدم که کامنتا رو جواب نمیدم :| هی میگم بذار سر فرصت و حوصله بیا جواب بده ولی باز یا فراموش میکنم یا مواقع بدی یادم میاد. از طرفی تلاشم برای نوشتن ناکام مونده. پس با این حساب، برای تنبیه خودم فعلا کامنتها رو بسته میذارم که دیر جواب دادنم بهشون بی احترامی تلقی نشه و ذهنم یاد بگیره که وقتی یه نفری وقت گذاشته و برام نوشته، وقت بذاره (با صبر و حوصله) و جواب بده.

+++ دارم میرم مقاله بخونم. عاشق استاد شینم. مقاله زبان اصلی میده بهمون که فقط هزاران ساعت باید وقت بذاریم و ترجمه ش کنیم. بعد تازه بهشون فکر کنیم و براش برداشتمونو بفرستیم. میرم مقاله بخونم و تو دلم ذوق کنم از اون حرف دوستم که یه بار بهم گفت "فکر کنم تو در آینده یه چیزی تو مایه های استاد شین بشی" قشنگ میتونم با این جمله سالها به شادی بِزی ام دی:

++++ باورم نمیشه از وقتی که 16 ساله م بوده، 4 سال گذشته =| جدا باورم نمیشه. حس میکنم هنوز 17-18 سالمه. خیلی عجیبه. انگار از همون 18 سالگی به بعد، سن مفهوم متفاوتی پیدا میکنه که شبیه قبل نیست. سالها و عددها از دستت درمیره. شاید یهلحظه به خودم بیام و ببینم 30 سالم شده؛ تو یه چم به هم زدن... چه ترسناک اگه قرار باشه به همین زودی 30 ساله م بشه!

تعلق

نگاه من به آسمان است. بلندی و دوری اش همیشه مرا مجذوب کرده. گاهی آنقدر خیره اش مانده ام که حواسم از جلوی پایم پرت شده. من همه جای زندگی ام به آسمان خیره بوده ام. گوش داده ام و خوانده ام و رهیده ام و رفته ام و استاده ام و گشته ام و نگاهم به آسمان بوده. گاهی روزها ندیدمش. زندگی آن را از نگاهم ربوده ولی من فهمیده ام آسمان یک جایی درست در عمق قلبم جاریست. زیر باران هایش گریسته و خندیده ام و آرزوهای بسیار کرده ام. ستاره هایش را چسبانده ام به چشمانم تا با نورشان کور شوم. ماهش را چشیده ام. خورشیدش را نفس کشیده ام. ابرهایش را در گلویم نگه داشته ام. پرنده های آرادش  را در فکرم گیر انداخته ام. من با آسمان رنگارنگ خدا زندگی کرده ام. روزها از شنیدنش ذوق کرده ام.

گاهی فکر میکنم اگر آسمان به زمین بیاید چه؟ باید از خوشی بمیرم یا از غم؟ به هم میریزد. من به آسمان دور عادت کرده ام. همیشه روی زمین مانده ام و به محبوب دورم خیره شده ام. محبوب که نزدیک شود، میسوزاند. من از سوختن ترسیده ام. پایم را روی زمین محکم و محکمتر کرده ام که مبادا بلرزم. هیچ گاه به فکر انحلال نبوده ام. سهم من از بلندِ رنگارنگ فقط نگاه بوده. نخواسته ام جرئی از آن باشم. هر چه هم عاشق، متعلق به زمین بوده ام. از رهایی فرار کرده ام. من همه راه را خیره بودم و ساکن. عاشقی و سکون؟ خیال میکردم جمع این دو کنار هم ممکن است. اشرف مخلوقات بودن را این پنداشته بودم که قادرم از قوانین عاالم تخطی کنم. سالها طول کشیده تا دور روزگار مرا آگاه کرده است.

حالا منم و تو. بلندی و دور. یک گام برای رسیدن کافی نیست. گامها برداشته ام و کاسه ام بی هیچ مزدی، خالیست. سختی؟ کلمه ی کوچکی ست. اعتراف میکنم که نگاه کردنت هیچ کار سختی نبوده. رسیدن یک جور رفتنِ دیگر میخواهد. یک جوری که هنوز بلدش نشده ام. من مانده ام و خیال. نفهمیدن و نداستن راه ساده تری بود. حالا انگار وقت آزاد کردن پرنده های گرفتار در فکر و ابرهای گلوله شده در گلوست. خیره ات مانده ام و حیرانی از صفات بارز این روزهایم شده. آسمان، دستت را دراز کن. یک زمینیِ مضطر، گرفتار توست.

 

 

زندگی ذاتش مثل گودزیلاست؛ عجیب، غیرقابل پیش بینی، گاهی وحشتناک، گاهی جالب، گاهی آرام.
چطور می شود گودزیلا ها را رام کرد؟ و چطور می شود افسار گودزیلا را به دست گرفت؟
این همان چیزیست که آدم ها را به حرکت وا می دارد...

:)
پیام های کوتاه
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Customized by a Friend