متولد یکِ تیر (:

هرسال روز تولدم روز مقدس و خاصی‌ست برایم(:  روز‌های تولدم احساس میکنم باید فکر کنم به اینکه این یک‌سال قرار است چه کار کنم‌. راستش یک تیر امسال حسابی به این فکر کردم که سالِ پیش رو عجب سال خفن و پرکاری‌ست(: و چقدر باید سعی کنم تک بعدی نشوم. سعی کنم به اوج خودم برسم. حالا دیگر دو سال بیشتر با بیست سالگی فاصله ندارم(: 

حس می‌کنم هفده سالگی را چه زود و با سرعت پر کردم. هجده سالگی باید یوا‌ش‌تر بگذرد. یواش‌تر و با طمأنینه بیشتر و روزهای حسابی‌تر. به سنی نزدیک می‌شوم که باید از بی‌خیالی این روزها فاصله بگیرم و پرتاب شوم به یک بازی بزرگتر. ترجیح میدهم به جای پرتاب شدن به آن، آرام آرام آن را مزه کنم(: شاید اینجوری بیشتر احتمال داشته باشد که جان سالم به در ببرم(:

خلاصه که خوشحالم(: هفده سالگی سن خوبی بود برایم(: خیلی خیلی دوست داشتنی(: حالا می‌روم که هجده سالگی را رقم بزنم(: و کم کم آماده شوم برای ورود به دهه سوم زندگی‌ام. به شرط بقا البته(:


--------------------------------------------------------


* جشن تولد دوست‌داشتنی، کادوهای دوست داشتنی تر و کادوهایی که هنوز نگرفتمشان(((: مثلا دوستم زنگ زده و از خودم می‌پرسد چطور سوپرایزم کند(((: 

* بعد از سال‌ها، در این جشن تولد همه‌ی خانواده بودند :)))

* می‌شود برایم از تجربه‌های هجده سالگی‌هایتان بگویید؟ از اینکه چه کار‌هایی کردید. چه کارهایی دوست داشتید بکنید. چه کارهایی را اگر برگردید به هجده سالگی انجام می‌دهید. چه کارهایی را پیشنهاد می‌دهید و کلا به یک تازه هجده‌ساله شده چه توصیه‌ای دارید دییی: باید اعتراف کنم مهمترین قسمت پستم همیجاست(((:

خاص‌ترین مخاطب

تو ماه را کنار بزن، من هم ستاره‌ها را کنار می‌زنم. تو خورشید را و من هم ابرها را.

اصلا بیا و بهشت را هم کنار بزن‌. بازیِ دو سر برد است. تو کنار بزنی، من چه محو تماشایت بشوم یا نشوم، چه بغلم کنی یا نکنی، باز حداقلش این است که حجاب‌ها را برداشته‌ای؛ برداشته‌ایم.

اصلا مگر برای تو فرقی دارد؟ تو که آخرش همانی. این منم که شاید بتوانم بزرگتر شوم. منم که شاید بتوانم ببینمت. ولی تو احتمالا سر تکان می‌دهی و برای چشمانم نگرانی. که نکند ناگهان نگاهم در تماشای تو بمیرد. که نکند ناگهان جسمم در تماشای تو بمیرد.

رَحَ‌مَ را که هزار بار هم هجی کنم، که هزار بار هم ببرمش و بیندازمش در فعیل و فاعل و هزار وزن دیگر، باز آخرش مال خودت است. آخرش فقط به تو می‌چسبد و لاغیر. مثلا فکر کن صفت‌های ساخته شده از رَحَ‌مَ در عربی زمخت، برای یکی دیگر باشد. حتی فکرش هم خنده‌دار است.

بعدها، روزی اگر یادم بیاید که تو آن شب دلم را برداشتی و حسابی سرِحالش آوردی، آن وقت اگر باز بخواهم ناراحتت کنم، بدان که دستِ خودم نیست. من یک فراموشکار هستم که گاهی حماقت‌های ناجوری می‌کند. بدان که از سر جنسم نیست که بدجنس باشم یا از نوع خوش جنسش. دست تو که جنس بد نمی‌دهد هرگز؛ می‌دهد؟

می‌دانی به نظرم در بین تمام مخاطب‌ خاص‌هایی که تا حالا دیده‌ام، یکی هست که لنگه ندارد. یکی هست که دلش دریاست. درست مثل خودت. مثل خودت که مثلی نداری...

پشت صحنه‌ی انار کِشون:)


* اول این پست را ببینید(:

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

در اوج امتحانات و از قضا به هنگام دست و پنجه نرم کردن با امتحان عربی، خاتون جانمان پستی گذاردید در این امر که او را بِکِشیم.ما نیز اطاعت امر نموده، کشش نقاشی خاتون را به بعد امتحان عربی واگذار گرداندیم:)

بعد از امتحان عربی، پیکاسو طور بر مسند تکیه زده و ماژیک و تخته وایت برد در دست گرفته و شروع به نگارش خاتونِ اناریمان کردیم.

حال در بحر تفکر که چگونه وی را کِشَم که هم حق تصوراتمان محفوظ بماند و هم قابل پخش در انظار عمومی باشد. باری، دست به قلم برده و چنان کمال‌الملک -رضی‌الله عنه- کشش آغاز نموده و بر تصوراتمان دست یازیدیم و آنها را از اعماق تفکر به سطح کاغذ نشاندیم و این نه آسان که سخت می‌نمود و عجیب از آن اسمارتیز فرزانه که بزرگان اوج نقاش وی را «چشم چشم دو ابرو»هایی که رسم کرده بود می‌دانستند.

باری این جوان فرزانه، بر آن شد که دختِ انار را به سان ملیکی بر کاغذ نشاند و بال‌های ملیک همانا و آمپاس ناجور اسمارتیز همانا‌. چنان که اسمارتیز بارها و بارها تمرین بالِ ملیک در کاغذ نموده و سرانجام در جهت قرینه گرداندن بال‌ها به خط کش متوسل گشت و همانا برای وی، همواره قرینه شدن نقاشی‌هایش مصیبتی بوده بس عظیم(به عنوان مثال در نگارگری‌های وی، هیچ نقاشی نتوان یافتن که چشم و ابرو در آن قرینه‌ی یک‌دگر باشند:/)

پس از نگاشتن ملیک و بال‌هایش، آمپاس دیگر کشیدن علایق دخت انار بود که اسمارتیز سعی نمود آنها را به ساده‌ترین و کم زحمت ترین نوع ممکن به تصویر کشد و او به واقع در کشیدن هرچیز انحنا داری همانند گنبد و گلدسته و گیتار، به شدت ناتوان بود.

در این اثنا، گویی امداد‌های غیبی حق‌ تعالی بر او نازل گشت و وی بر کشش آن تصاویر سخت، توانا گشت و سپس در هر دایره‌ی اطراف ملیک، تصویری از علایق خاتون گذاردید و بعد از آن دست خاتون را در دست دیگری کشید که برداشت خاصِ او بود و همانا برداشت‌های دیگر از آن نابخشودنی‌‌ست.

و بعد از تمام اینها، کنج هنری ترین  اثر تمام عمرش را امضای هنری گماشت و بر آن لبخندی زده و مشعوف و مسرور از اثر خویش به عکاسی از آن مشغول گردیده و عکس آن را روانه‌ی وبلاگ خاتون کرد. 

فوقع ما وقع...


(: 



------------

* بنا به صلاح‌دید خودم و خاتون، موقت یا دائمی خواهد بود:))

* منتظر رای‌های شما هم هستیم دیییی: در عروسی‌هایتان جبران می‌نوماییم:)

* در همین راستا پیشنهاد می‌شود که شما هم بنویسید از پشت صحنه‌ی نقاشی‌هایتان(:

+ در آغوش خدا:)

به نام پدر...

آدم باید چقدر بزرگ باشد که مردم با شادی‌اش بخندند و با غمش گریه کنند؟ چقدر بزرگ است یعنی؟ 

فکر که میکنم به حضرت پدر، فکر میکنم باید خیلی مهربان باشد. این را از شب‌ها و سحرهای نجف هم می‌شود فهمید. از آن حرم کوچک و خودمانی و محشرش.

قبل‌تر ها فکر می‌کردم او فقط پدر سادات است یا نهایتا پدر یتیم‌ها. اما حالا فکر می‌کنم یتیمی که فقط به سایه‌ی پدر نیست‌. گاهی دل آدم یتیم است. آن وقت حضرت پدر، حرفش می‌شود خوراک دلت، یادش می‌شود سایه‌ی سر دلت. و چه سایه‌ای بهتر از حضرت پدر.

این شب‌ها، پدر به محراب رفته یا به آسمان...ه فرقی می‌کند؟ محرابی که متصل به آسمان باشد دیگر فرقی ندارد اسمش را چه بگذاری... 


* حضرت پدر به این بزرگی که ولادتش منبع رحمت باشد، ولایتش هم، شهادتش هم که دیگر واویلا... خدایا چه مخلوقاتی داری... آدم دهنش باز می‌ماند از این همه عظمت...

**‌جوشن آخر عشق‌بازی با خداست:) اول‌هایش گرمت می‌کند، وسط‌هایش دلت را بر‌میدارد و با خودش می‌برد، آخرهایش می‌میری دیگر... یا انیس من لا انیس له...

*** ولی‌ عصر... کجایید آقای این شب‌ها؟ به علی قسمتان دهیم، می‌آیید؟ به علی قسمم دهید، برمیگردم به سمتتان؟ آه از من، آه از نشستن من، آه از نبودنم...آه...

**** از قرآن به سر گرفتن، آن‌جایش که دربرابر امام حاضرت می‌ایستی و خدا را به او قسم می‌دهی... بالحجة بالحجة بالحجة .... بهد ریز ریز اشک می‌ریزی که مگر اصلا رویت می‌شود آخر؟



نصایح اسمارتیز گونه:/

نصیحت اسمارتیزگونه:

اگر بچه‌ای با هر نسبتی(پسر عمه، پسردایی، پسر عمو، پسرخاله، هیچکدام) وارد اتاقتون شد، و از قضا بچه‌ی فضولی هم بود، اولا سعی کنین تمام اشیائی که ممکنه مورد سوءقصد بچه قرار بگیره رو بذارین بالای کمد دی: و ثانیا اگه شبیخون خوردید و فرصت این کارو نداشتین، مثل من رفتار نکنین لطفا:/


پسر عمه‌ی دهه نودی به معنای واقعی کلمه گودزیلام، اومده تو اتاقم، جاکلیدی منو برداشته(کلیدشو درآورده:/) و با خودش برداشت برد:/ من فقط نگاهش کردم و یه خرده باهاش بازی با کلمات کردم(شاید باورتون نشه ولی اونم با من بازی با کلمات میکنه:/ آخه من نمیفهمم اینا چرا اینقدر باهوشن؟:/) میدونید چرا هیچ جمله‌ی دستوری مبنی بر اینکه جاکلیدیمو پس بده بهش نگفتم؟ چون در تربیت بچه‌هایی که فقط میخوان لج آدمو دربیارن، معتقدم نباید رو هیییچ وسیله‌ای حساسیت نشون بدی، وگرنه میزنن اون وسیله رو به فنا میدن:/

فقط تنها کاری که کردم این بود که به بابام(با بابام اومده بودن و با بابام هم رفتن) بگم حواسشون به جاکلیدی من باشه:/ 

دوست دارم جاکلیدیمو خب:/‌هدیه مامانم بوده خب:/ (به سان بچه‌ی دو ساله که عروسکشو ازش میگیرن:/ بعضی چیزا واقعا نقطخ ضعف آدما محسوب میشن... این جاکلیدی هم واسه من نقطه ضعفه... :/)


نصیحت اسمارتیزگونه ۲:

اگه بچه دارید، یا یه روزی بچه‌دار شدین، بهش یاد بدین لوازم صاحبخونه، مال صاحبخونه‌س و مسلما قصد نداره اونا رو بین بچه‌های فک و فامیل بخش و باز کنه:/ والا:/



* قطعا موقت:/


+ در آغوش حق(:

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم .... :)

دل که به سمت تو متمایل شده‌باشد، تو بدون هیچ مقدمه و صغری و کبری چیدنی، دستِ دست را هم میگیری.دستِ پا و چشم و گوش و زبان را هم میگیری. بعد حتی اگر آدم بخواهد خودش را پرت کند پایین، باز تو نمیگذاری. باز تو حواست هست. آنقدر هست که گاهی میترسم آنقدر در آغوشت فشارم دهی که دیگر تاب نیاورم و تمام شوم.

دل که به سمت تو متمایل شده باشد، کار تو شروع می‌شود. زمین و زمان را به هم می‌دوزی که آدم گمشده‌اش را پیدا کند. کن فیکون می‌کنی به قول خودت. بعد هی هل می‌دهی آدم را، هی پنجره‌های دلش را پاک می‌کنی، هی هوای دلش را تصفیه می‌کنی و آنقدر در کار خودت جدی هستی که آدم اشکش در می‌آید دیگر. حتی وقتی آدم ترمز می‌بُرَد و نزدیک است با مخ برود در دیوار، تو انگار فرشته نجات می‌شوی و ....

دل که به سمت تو متمایل شده‌باشد، تو آخر معرفت می‌شوی؛ آخر مرام و لوطی‌گری. تو می‌شوی رفیق تنهایی‌ها و هی آدم غر می‌زند و تو هی می‌شنوی و هی غر می‌زند و تو می‌شنوی. و آنقدر می‌شنوی که آدم سبک شود. بعد که خوب سبک شد، دست دلش را می‌گیری و آن‌قدر ناز و نوازشش می‌کنی و تحویلش می‌گیری که دیگر حتی اگر بخواهد هم نتواند غر بزند. نمی‌تواند غز بزند چون هر لحظه که دلش گرفته باشد می‌داند که باز تو هستی که گره‌های کور دلش را یکی یکی باز کنی...

و تو... خودِ خودِ عشقی...


:)

رفیق روزای سخت، مرسی بازم دعوتم کردی:)



فکر نمیکنم تا آخر عمرم اینو یادم بره:)

خدا رو شکر که یه ماه رمضان دیگه هم هستیم:)



خاطرات "نهایی" محاله یادم بره(1)

1) امتحان نهایی دینی اونقدر ساده و خوب بود که کسی فکرشو نمیکرد. به نظرم از امتحان نهایی های سالای پیش خیلی ساده تر بود:)  و شاید همین سادگیش باعث شد یه کوچولو ریاضی رو دست کم بگیرم...البته من بازم نیم نمره سر یه چیز مسخره اشتباه دارمممم:(((

2) امتحان ریاضیییی....:( اینطوری بهتون بگم که وقتی از سر جلسه اومدم بیرون فکر میکردم 20 بشم. وقتی با بچه ها یه کم صحبت کردیم دیدم که خب 19/5 میشم... و الان با یک شُک که به خاطر پاسخنامه بهم وارد شده باید بگم احتمالا 18 میشم یا حالا نیم نمره بالاتر.... چه فرقی میکنه اصلا وقتی آدم 20 و حتی 19 به بالا نشه؟:|

3) و واقعا هنوز جواب سوال 4 رو نفههمیدم:| و اینکه چرا باید سوال 13 رو مثبت جواباشو دربیاری؟ به نظرم اصلا لزومی نداره که خودمونو درگیر مثبت و منفیاش بکنیم... علی الخصوص تو این سوال که میدونیم منظور از اون منفی پشت عدد چیه.... باید بگم تففف

4) آقا تو حوزه یما این خانومی که میاد برگه ها رو پخش میکنه همش منو جا میندازه:| سر امتحان دینی اول که برگه نداد فکر کردم میخواد به دو سه نفر اطرافم بده و بعد به من.... ولی دیدم نه خیررر اصلا حواسش نیست ... که دیگه صداش زدم... تو اون امتحان واسه هر دو برگه سوال همین کارو کرد... امروز باز برگه اول ریاضی رو که داد باز به من نداد که دیگه همون موقع بهش گفتم و خندید و عذرخواهی کرد. ولی وقتی داشته برگه دوم رو پخش میکرده من اصصصلا حواسم نبود.... ینی خودمم باورم نمیشه که اینقدرررر غرق برگه و حل کردن سوالا بودم.... بازم به من نداده بود ولی من فکر کرده بودم کلا هنوز برگه دوم رو نیاوردن... وقتی به مراقب میگم میگه تو چرا حواست نیست... خانومه اومده میگه تو چرا هیچی نگفتی؟ منم عصبانی شده بودم گفتم خب خانوم شما همش داری منو جا میندازی اولین بار که نیست...هیچ وقت نشده شما برگه رو بدی به من همش خودم گرفتم ازتون.... چیش:| حواس آدم به امتحانش باشه یا به مسئول پخش  برگه آخه؟ دی:

5) بعد امتحان مهدیه اومده میگه من دو تا سوالو ندیده بودم همه جوابا رو جابجا نوشتم و تازه تو سوال 7 اینو فهمیدم... دیگه تا وقتی اونا رو درست کردم و به بقیه سوالا رسیدم دیر  شده بود.... مهدیه وقت کم آورد و یه سوال دو نمره ای رو وقت نکرد حل کنه... بعد امتحان هق هق گریه میکرد میگفت حقم این نبود:(

6) هی من به بابام غر میزنم که چجوری ریاضی و فیزیک رو میشه دوست داشت آخه؟ اصلا من از این تعجب میکنم که چطوری بابام این همه به ریاضی عشق میورزن؟ :| آخه دختر و پدر و این همه تفاوت؟





* تصمیم دارم خاطرات نهایی ها رو بنویسم... که بعدا بیام و بهشون لبخند بزنم و بفهمم چقدر بزرگ شدم و چه دغدغه های بزرگتری دارم... که بعدا بفهمم ...
* احتمالا مثل همین اولیش کلا زیاد غرغر کنم تو این پستا... واقعا و عمیقا دلم نمیخواد کسی وقتشو پای اینا هدر بده... چون در درجه ی اول واسه خودم مینویسمشون... میتونید ستاره های روشن این پستا رو بذارید همونجوری روشن بمونه یا اصلا قطع دنبالم کنید... نو پرابلم :)))))
* میخواستم وبمو این روزا غیر فعال کنم که منصرف شدم:9 ولی جدیدا میتونم روی زمان نت گردیم کنترل بهتری داشته باشم و این خیییلی خوبه:)))


+ در آغوش حق:)

سکته ۲

میفرمایند: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

این امتحانات نهایی ما هم امروز اولیش بود.و اگر بنا باشه که به همین منوال پیش بره، یحتمل باید تا «سکته ۱۰۰» هم پیش برم:|

اون که از یکشنبه که واقعا سکته ناقص رد کردم ، امروزم که به یک فلاکتی:|

من کلا پیاده میرم مدرسه. بعد حوزه امتحان نهاییمونم نزدیک مدرسه خودمونه. و باز م پیاده میرم....و کلا هر موقع این مسیرو میرم و میام و در طی عملیات از خیابان رد شدن، سه چهار بار قشنگ نزدیکه که برم زیر ماشین:| ینی اصلا به راننده‌ها حق میدم فحشم بدن:|

امروزم کلا چون دیر شروع کرده بودم به خوندن واسه امتحان، خوندنم تا ساعت ۷ طول کشید و این در حالی بود که امتحان ساعت ۸ شروع میشد دیییی:

هچی دیگه سریع آماده شدم رفتم و بازم یه سه چهار باری نزدیک بود برم زیر ماشین(استرسم داشتم خب‌... دیرم شده بود) بعد رسیدم جلوی حوزه، یهو دیدم ای دل غااااافل، کارت ورود به جلسه‌مو یادم شده:|||||

دوباره کل راهو برگشتم، کارتمو برداشتم و تا وقتی رسیدم به حوزه پامم درپ گرفته بود، پهلوهامم درد گرفته بودن و قشنگ حس میکردم به آب‌قند نیاز دارم‌.... ینی اگه یکی برام میاورد دست رد به سینه‌ش نمیزدم:| 


امروز کلا در جریان همه‌ی ای رفت و برگشتا فکر کنم ده باری نزدیک بود  تصادف کنم:| یه بارم نزدیک بود برم زیر موتور:| 

ولی خب با این وجود امتحان خدا رو شکر خوب بود:)

دیگه نمیذارم امتحانام بیوفته به دقیقه نود.... قشنگ سر فرصت میخونمشون:( 

قول میدم:( 

(یادمه پارسالم همیشه بعد امتحانا همینو میگفتم.... ولی شب همه‌ی امتحانا بلا استثنا تا ساعت سه شب بیدار بودم:/)


+ قطعا موقت:)

+ احتمالا وب رو تو این مدت ببندم:)

* در آغوش حق:) ما را هم دعا بنومایید:)

سکته

فرض کنید شما به یک حقیقت کاملا معتقدید. اصلا هیچ جای شکی برایتان ندارد. با دل و عقل و تک تک سلول‌های بدنتان، آن حقیقت را پذیرفته‌اید و اصلا درستِ درست است. حالا فکر می‌کنید با یک یقین ۱۰۰ درصدی، چطور می‌شود این عقیده و یقین را متزلزل کرد؟

فرض کنید شما یک دختر هستید‌(آقا پسرها، از خدایتان هم باشد :دی). شما نشسته‌اید که یکهو یک نفر می‌آید و می‌گوید:«تو چرا اینقدر دخترونه لباس پوشیدی؟ خجالت نکشیدی از هیکلت؟!» بعد شما با تعجب یه او می‌گویید که واضح است که شما یک دختر هستید. دوباره یک نفر دیگر می‌آید و شما را می‌بیند و پقی می‌زند زیر خنده که «پسر چرا مانتو صورتی و شال سرت کردی؟ سرت به جایی خورده؟» و شما هاج و واج و با تعجب به اطرافیانتان خیره می‌شوید که حقیقت مسلم دختر بودنتان را زیر سوال می‌برند و به شما می‌گویند یک پسر هستید. در همین حال و احوالات یکهو مادرتان هم خطاب به شما می‌گوید:«پسرم بیا این آشغالا رو ببر دم در» 

فکر کنید شما حقیقتی را با تمام وجود قبول دارید اما تمام مردم اطرافتان، چیزی خلاف آن را می‌گویند. بسته به قدرت شخصی شما و اعتماد به نفستان، مدتی در برابز آن مقاومت خواهید کرد. اما سرانجام سوال‌های متعدد ذهنتان را می‌خورند. شما کم کم شک می‌کنید. به آن چیزی که به آن ایمان داشته‌اید شک می‌کنید و سرانجام یقینتان را از دست ‌می‌دهید. سرانجام شما تحت تاثیر محیط قرار می‌گیرید و با خودتان فکر می‌کنید که مگر ممکن است همه اشتباه کنند؟ واقعیت این است که این امر خیلی طبیعیست(البته مسلما در شرایطی که همه بدون هیچ استثنائی مخالف یقین شما حرف بزنند و حرف همه‌شان هم یکسان باشد، این موضوع برقرار است) 

تا به حال نمونه‌های عینی زیادی از آن دیده‌ام(پ.ن ها را بخوانید) اما نکته ترسناک این ماجرا آنجاست که با این وجود، چقدر  از زندگی ما می‌تواند حقیقت داشته‌باشد؟!


--------------------

پ.ن۱ : فیلمی می‌دیدم که اسمش را هم یادم نیست دی: موض.ع فیلم این بود که یک فرد بسیار معمولی، یک زندگی بسیار معمولی داشت. اما در واقع او از اول زندگی‌اش داشت اتفاقاتی را تجربه می‌کرد که نویسنده‌ی یک فیلم آنها را نوشته بود. تمام آدم‌های اطرافش در واقع بازیگران یک فیلم بودند و در تمام مکان‌هایی که رفت و آمد داشت، دوربین نصب شده‌بود. و فیلم او به صورت پیوسته و شبانه‌روزی از تی‌وی پخش میشد. او در واقع تمام زندگی‌اش را مطابق با خواسته‌ی کارگردان زیسته بود و همه‌ی اطرافیانش وانمود می‌کردند که او یک زندگی طبیعی دارد.... و او باور کرده بود که واقعا زندگی می‌کند...


پ.ن ۲ : همین امسال رفته بچدیم اردوی مشهد. یکی از بچه‌ها به تازگی به شهر ما منتقل شده بود و هنوز نه خوب مشهد را میشناخت و نه شهر خودمان را. وقتی داشتیم برای صرف نهار میرفتیم، در اتوبوس خوابش برده بود. وقتی رسیدیم به رستوران و بیدارش کردیم، تصمیم گرفتیم یک شیطنت کوچک به خرج بدهیم. به او گفتیم که به شهر خودمان رسیده‌ایم(در حالیکه تقریبا دو تا سه ساعت بین شهر ما و مشهد فاصله است) اول باور نمیکرد. میگفت من پنج دقیقه خوابیده‌ام و مرگ می‌شود به این سرعت رسیده باشیم؟ ما(همه‌ی دوست‌هایی که با آنها بود) یکصدا شده بودیم و میگفتیم که تو تمام مسیر را خواب بودی و نفهمیدی.... او مدام میگفت که اینجا اصلا به شهر خودمان نمیخورد و مگر ممکن است که من اینقدر عمیق خوابیده باشم. ولی وقتی دید همه‌ی آدم‌های اطرافش دارند چیزی جز عقیده‌ی او میگویند، ناخودآگاه تسلیم شد.... تا حدی که میگفت:« اینقدر گیجم که نفهمیدم کی رسیدیم شهر خودمون... فکر میکردم هنوز مشهدیم» بماند که چقدر خندیدیم. و چقدر سرکارش گذاشتیم، ولی او در شرایطی بود که همه‌چیز خلاف تصور او بود...  و سرانجام تسلیم شد. و این خودآگاه نبود و اتفاقا سرکار رفتنش طبیعی بود.


پ.ن۳ : همین چند دقیقه پیش، در حالیکه مطمئن بودم امتحان دینی سه شنبه‌است، ولی حسابی شک کردم. تا جایی که آخرش برنامه امتحانی ام را بردم جلوی مادرم گذاشتم که مطمئن شوم و یک نفر حرفم را تایید کند. فکر کنید در یک سایت، همه میگفتند فردا امتحان داریم. همه نگران بودند که هنوز کتاب را کامل نخوانده‌اند و این درحالی بود که من هنوز حتی یک درس هم نخوانده بودم... مطمئن بودم اما چون عده‌ی زیادی خلاف حرفم را می‌زدند، چون در یک شرایط استرسی قرار گرفته بودم، تا این حد به چیزی که از آن مطمئن بودم شک کردم...


* این ایده مدتهاست د. ذهنم می‌چرخید.

** عذرخواهم که پست طولانی شد.

*** پظر شما چیست؟:)


:)


+ در آغوش حق:)

زندگی ذاتش مثل گودزیلاست؛ عجیب، غیرقابل پیش بینی، گاهی وحشتناک، گاهی جالب، گاهی آرام.
چطور می شود گودزیلا ها را رام کرد؟ و چطور می شود افسار گودزیلا را به دست گرفت؟
این همان چیزیست که آدم ها را به حرکت وا می دارد...

:)
پیام های کوتاه
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Customized by a Friend